تبليغاتX
ساحل بارانی




















ساحل بارانی

رنگین کمان حق کسانی است که تا پایان زیر باران می مانند.

بی اندازه جالب و متحیرالعقول

تطابق این اعداد با میلاد امام هشتم را میگم پس باید یک روز خاص باشه و من خودم احساس میکنم دارای تقدس خاصیه آخه مگه میشه۸/۸/۸۸

امیدوارم دعاهای هممون در این روز خاص مستقیم برن به درگاه خداوند مهربون و کارهای خیرمون راه را برای اجابت دعاهامون هموارتر کنند

خوب حالا بریم سر اصل مطلب:

مطلب اصلی چیه؟حدس بزنید راه های اجابت دعا طریقه به دست اوردن

خواسته هاقانون جاذبه...

اینا همشون در ذهنم هست و حتما در موردشون بحث خواهم کرد اما امروز

می خوام در مورد موضوعی نطق بفرمایم  به نام:

                                                طعم زندگی

خوب بگید ببینم زندگی شما چه مزه ایه؟شور؟بی نمک؟ترش ؟وای خدای

 من  چقدر خوب شیرین؟اصلا روراست بگو ببینم تا حالا مزش را چشیدی یا

اینکه نجویده و نچشیده قورتش دادی؟اینو بگم که غذای نجویده و نچشیده خوب

جذب نمیشه و آدمو بیمارمیکنه پس وجود اینهمه بیماری و اختلال روانی در

دنیای امروز یه چیز کاملا عادیه چون هممون میتلا هستیم به نام:سوء هاضمه

شبکه ۲ یه برنامه روانشناسی داشت که توجه منو خیلی جلب کرد و 

محتواش از این قرار بود:

همه ما در زندگیمون دچار روزمرگی شدیم و هممون بر این مسئله اتفاق نظر

 داریم که کارهایی که در روز مجبور به انجامشون هستیم خیلی تکراری و

خسته کننده شده و فکر می کنیم که برای رهایی از این تکرای بودن و

یکنواختی باید یک اتفاق فوق العاده عجیب  بیفته اما تا حالا چقدر به این

مساله فکر کردیم که:

آیا مزه واقعیه همین کارهای تکراری را تونستیم بچشیم؟

چقدر از خوردن یک غذا لذت میبریم شده تا به حال وقتی غذا میخوریم

چشمامونو ببندیم و مزه واقعی غذا را با تمام وجود احساس کنیم و لذتش را

در تمام سلولهای بدنمون جاری کنیم؟؟؟

هیچ غذایی مزه غذای دیگه را نداره هیچ روزی مثل روز قبل نیست زندگی پر

 از اتفاقات عجیب و حیرت انگیزه باید لحظات را تا نهایتش حس کنیم باید

لحظات را بجویم بذاریم تمام آنریم ها احساسیمون زندگی را لمس کنن مزه

یک روز تازه یک نفس تازه با یک حس قوی پر از انرژی... باید زندگی را بچشی

 لمس کنی احساس کنی و در تمام وجودت به جریان در بیاری باید زندگی را

 زندگی کنی...

لحظات پر از شور براتون آرزو میکنم پر از عشق پر از طراوت و پر از طعم

شیرین زندگی

پ ن:راستی ساحل زندگیتون پر از طراوت یک روز بارونی باشه.اینم به

مناسبت اسم جدید وبلاگ مبارکم باشه

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 1:24 AM توسط ساحل| |

چند روز پیش سالروز یک رویداد خیلبی مهم در زندگیم بود رویدادی که نگرانی ها و سختی های خاص خودش را به دنبال داشت روزی که سرنوشت یک سال را برام ورق زد.نمی دونم از این روز مهم چطور یاد کنم به خوبی ؟

فقط می دونم نتایج این روز مهم می تونه توی زندگیم نقش زیادی داشته باشه و به امید خدا هنوز هم فرصت برای بهتر شدن نتایجش هست انشاا...

به مناسبت این روز هرچند چند روزی ازش گذشته یه حرفایی هست که باید بگم به همونی لطف و رحمتش بی انتهاست:

خدای من به لطف و بزرگی توو حکمت بی پایانت برگه مهمی از زندگی من ورق خورد و رویداد مهمی در زندگی من ثبت شد .خوب می دونم اگه باهام نبودی چطور به بن بست می رسیدم و روزهام به سیاهی شب و شبهام بی ستاره میشد.این روزها به لطف تو مطمئنا بهتر از روزهایی هست که می تونست بگذره و اگه هنوز اونقدر که می خوام روشن نیست از کم مهری خودم به ثانیه های عمرمه.

خوب می دونی که مهرت در اعماق وجودم ریشه دوونده و اگه لحظه های زیادی را به ناشکری سپری کردم ته دلم بیشتر از هرکسی باور داشتم که وجودم به لطف دستان مهربون تو استواره و تحمل لحظه های سخت زندگیم  تنها به امید داشتن تو خدای عزیزم ممکنه.

و حالا بعد از یک سال دغدغه و سختی برای خودم و خونوادم ازت می خوام:

به اون لحظات عاشقانه ای که بیدار موندم و دستانم را اونقذر بالا می آوردم تا دعاهام را روونه درگاه ملکوتیت کنم و اونقدر تو را در دلم فریاد میزنم که احساس می کردم نفس هام به شماره افتاده ...

خدایا به پاکی شبهای قدری که بیدار موندم و تا دل صبح باهات نجوا کردم

خدایا نه بخاطر اینها به خاطر بزرگی و مهربونیت که میدونی به قدرتت ایمان دارم و تنها چیزی که گاهی امیدم را کمرنگ میکنه این سواله که آیا برای من هم معجزه می کنی؟

ازت می خوام امسال را لحظه به لحظش ر ا پر از خیر و برکت کنی .÷ر از شادی ÷ر از خنده های از ته دل پر از گریه های از سر شوق.پر از لحظه هایی که فریاد بزنم خدایا به خاطر معجزت ازت ممنونم

تا لحظه ای که سال دیگه همین موقع ها بیام و بنویسم که خدا  امید هیچ کس را نا امید نمی کنه

و دستهایی که به شوق و امید و اشک بالا یرده بشه را خالی بر نمی گردونه.

نیازمند دعای دلهای پاکتون هستم

و در آخر:

         خداوند از تمام مشکلات ما بزرگتر است.

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:29 PM توسط ساحل| |

در مرزهای بیهودگی در ماورای لحظه های بودن...شبم فرا رسیده بود خستگی ها از ذره ذره وجودم سر می رفت دیدگانم تنگ تر از همیشه به روی روشنایی بسته بود.

چند وقتی بود خورشید در قایم باشک بازی با ستارگان باخته بود.شبم از ستاره لبریز اما تاریک بود.

مجبور بودم شبها به شکرانه ستارگان از خیال خورشید تهی شوم.دست در دست بیهودگی به سوی عدم سرازیر می شدم.

راهی نبود از سرازیری زندگی سر می خوردم و تو فقط به من چشمک می زدی.دنیایم پر از سرسره شده بود و من گاهی خندان و گاهی گریان فقط سر می خوردم از تو دور و دورتر میشدم.

تنها ستاره شبم هم در بی پناهی دستانم گم شد .من و شب و تنهایی دیگر از چشمک های تو هم خبری نبود فقط گاهی قهقهه هایی را در شبانه هایی که همه زندگیم شده بود حس می کردم.

 

با خودم گفتم در دل این تاری شب چه دل خوشی دارد آنکه میخندد.گفتم شاید خیال است وهم است هر چه بود هرچه بود فکرم را لحظات کوتاهی از شب تهی می کرد به روی دیوانگیش ناباورانه خندیدم اما به سرعت به خودم تلنگری زدم که این حماقت محض است و به خیال خودم به واقعیت دل سپردم که تاریکی و تنهایی و سکوت بود و بس.

تاریکی و صدای خنده من و بی پناهیم و هق هق گریه هایم که سکوت شبانه ام را به تلخی می شکست.

گاهی پایین را نگاه می کردم و دستانم را  که از شدت لرزش به سختی آنها را هدایت می کردم به چشمانم میفشردم.

یک ان سراشیبی چنان تند شد که به یکباره تمام آنچه مرا چون یک موجود نگاه داشته بود فروریخت احساس کردم ذره دره وجودم از هم می پاشد احساس کردم سلولهایم میل به بودن را از دست داده اند و می خواهند به تاریکی بپیوندند .

یک ان به یاد خنده های شبانه افتادم دل به همان خنده ها سپردم حتی اگر حماقت بود از شب و تنهایی و سکوت بهتر بود و از فکر سقوط و تمام تاریکی ها خود را رهاندم دیگر به شب هم خندیدم به بازی خورشید و ستارگان هم خندیدم به همه چیز و همه چیز .

خندیدم و به ناگاه چشمان همیشه بسته ام را باز کردم...نه از تاریکی خبری بود نه از ان سرسره ای که مرا به عدم سرازیر میکرد روز بود و روشنی تابش پر شور آفتاب و جاده ای در پیش رویم...

و من به بزرگترین راز زندگیم دست یافتم.

                                فاصله من تا روز تنها به اندازه یک پلک چشم بود

                    ........................................................................................

پ ن۱:همین الان لبخند بزنید

پ ن۲:دعا می کنیم به همه زندگی لبخند بزنیم

پ ن ۳:یادمون نره :چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

پ ن۴:ودر آخر

برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش...

 شاید خوشبختی در انتظار خندیدن توست

                                                  

 

                                                 

 

 

                            

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 1:23 AM توسط ساحل| |

خسته ترین مسافر شبم که ثانیه ها را از پی هم برای رسیدن صبح سپری میکنم و گوش سپرده ام به

ترانه ای که از پس خاموشی روزی دلنوازترین اهنگ زندگی را به قلبم هدیه خواهد داد.

خدایا به تو میسپارم تمام دلتنگیم را ...

این روزها کوچه پس کوچه های ذهنم پر از ازدهامه خودم هم برای فکر کردن به زمزمه های ذهنم وقت

 کم میارم گاهی احساس نیاز میکنم به یک هوای پاک و تمیز یک تنفس عمیق

یکم فاصله گرفتن از این روزمرگیها حرفای تکراری

احساس نیاز میکنم به یک حرف جدید حرف نو  که متحولم کنه ...

پ ن:واقعا کسی می تونه یک جمله جادویی بگه یه چیزی که روی خودش تاثیر گذاشته باشه.یکم فکر کنید قول میدم جبران کنم

پ ن ۲: تقدیم به تموم دوستانی که سکوت اینجا را با ملودیهای محبتشون میشکنند.

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 2:21 AM توسط ساحل| |

بازم اومدم پیشت ببین منو نکاه کن .خودت گفتی بیا یعنی میگن که گناهکارترین هارم دوست داری و وقتی میان پیشت ردشون نمی کنی منم اومدم با یه دنیا شرمندگی از نعمتهایی که ندیدم و گله هایی که از تو تو ذهنم تکرار میشه.

سلام خدا من اومدم در را باز کن !...

در را باز کن خستم پایی برام نمونده  اگه تو خونه نیستی اینقدر میشینم تا بیای بیای و در را باز کنی بیای در راه خسته من گشایشی حاصل کنی تا ابی دریای ارامش سرخی نشاط و سبزی بهار زندگی همه را یه جا ازت هدیه بگیرم خدایا ...

خدا منم مسافر همیشگی همون خسته ای که دست از پا درازتر اخر همه راهاش میاد پیشت و تو...تو حرفی نمی زنی اما وقتی گله میکنم وقتی ناله سر میدم رهام نمیکنی نمی گی برای شنیدن مشکلاتم وقت نداری حوصله نداری خدایا سکوتت دلنشین ترین ترانه هاست...

من از همه چیز و  همه کس  به تو بر میگردم  ...

نزدیکای صبح بود خدا منو به درگاهش دعوت کرد و من گفتم و با هر قطره اشکم گرمی مهربونیش را حس میکردم من میگفتم و اون گوش میکرد در زیباتری شب سال شب قدر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند              وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                 باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی      آن شب قدر که این تازه براتم دادند

پی نوشت ۱: اوایل شب قدر نمی تونستم دعا کنم نمیدونم چرا اما بعد انگار خدا  منو به راز و نیاز دعوت کرد  و لحظات پرشور دعا را بهم هدیه کرد.

پی نوشت ۲:اگه غلط املایی دارم ببخشید آخه با حس خاصی نوشتم و دیگه هم فرصت بازخوانی نبود.

 

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 1:20 AM توسط ساحل| |

سلام

حال شما؟احوال شما؟خوبید؟اوضاع بر وفق مراد هست؟شیرید یا روباه؟؟؟درگیرید؟؟درگیر خودتون؟کار؟درس؟بچه؟همسر؟چی؟؟؟خودتون؟!!!

بابا بی خیال همه درگیریم مثه من که الان درگیر دندونام هستم از یه درد شروع شد بعد گفتن کشیدن می خواد(دندون عقل) حالا هم دکتر گفته اساسی تره مشکلت و در اندرون لثه هات کیست وجود داره.تا حالا برای شماها پیش اومده؟؟؟

از دندون گفتم یاد یه مساله ای افتادم یاد این افتادم که همیشه این کار یعنی دندون مسواک زدن واسم سخت بوده اما با این وجود خودمو مجبور به این کار کردم و مراحل نظافتشو به طور کامل از نخ دندون و مسواک و... انجام دادم.اما این نکته خیلی مهمه که خودمو مجبور به این کار کردم.

این اجبار خیلی مسئله ی مهمیه در واقع قرار نیست تمام کارها بر وفق مرادمون باشه و یا اشتیاق شدید را شرط آغاز هر کاری بدونیم نه ...یادمه توی یه کتابی خوندم که یکی از راههای تزکیه نفس تحمیل هست یعنی اجبار کردن خودمون به کارهایی که نسبت به اونها بی میلیم اما برای سلامت روح و جسممون مفیده.خیلی از مواقع اینقدر برخی کارها در نظرمون دشواره که کلا بی خیالش میشیم چون عادت نداریم سختی بکشیم روحمون را سختی بدیم در حالیکه همین  سختی هاست که انسان ساخته میشه و انسانیت انسان رشد میکنه

 همونطور که خداوند هم می فرماید:لیس للانسان الا ما سعی

بخاطر همینه که برخی از مسائل در دین واجب شده مثل نماز مثله روزه و...تا خودمون مجبور کنیم به سختی ها تا خودداری را یاد بگیریم و از این راهه که خودسازی صورت میگیره.

یاد یه حرفی از یک نفر افتادم که میگفت من نمیخوام چیزی برام دست و پاگیر بشه 

اما من فکر میکنم این دست و پاگیری یه جاهایی واجبه  لازمه گاهی در قید و بند بعضی چیزها باشیم در واقع معتقد بودن قید و بند میاره. پس آزادی بی حد و حصر هیچ معنایی نداره .نظر شما چیه؟؟؟

این هم یک دعا از صحیفه سجادیه:

ای خدای من!همانا تو مرا به کاری مکلف نمودی که خود بر آن کار مالک تری از نفس من و قدرتت بر خود من و بر توانایی من بر انجام تکلیفم غالب و حاکم است.پس تو از افعال نفس من آن عمل خیری را به من عطا کن که به آن عمل از من راضی و خشنود باشی و بر خویش آن را از من دریافت دار که موجب خشنودی و رستگاری من میشود.

 

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 2:48 PM توسط ساحل| |

به مناسبت این روزهای مبارک و همچنین حال روحی خودم می خوام یه پست بنویسم با این مضمون:

از اینجا شروع می کنم تا حالا فکر کردید و با خودتون بعد از دغدغه ها و اونچه براش تره خرد می کردید و سنگشو به سینه میزدید گفتید خوب حالا که چی؟؟!

نه این بحث روانشناسی نیست و قصد هم ندارم در مورد مباحث افسردگی و دلزدگی و کسالت و ... حرف بزنم نه بحث من بر میگرده به هدف گرایی در زندگی اینکه چقدر در زندگی هامون هدفمند هستیم و هدفهامون تا چه حد می تونند خواسته واقعی فطری روحی و روانیمون را تامین کنند.

اهدافمون تا چه حد معقول هستند و تا چه حد رضایت ما را به همراه دارند آیا ما را به حقیقت زندگی نزدیک می کنند یا خواستن اونها نیاز داره تا چشم از بعضی حقایق ببندیم.

این بحث که تا حد زیادی فلسفی هست و به دلیل آفرینش و هدف از افرینش هم بر میگرده را مطرح کردم تا به موضوع اساسی تری بپردازم و اون اینکه :ما تا چه حد توی زندگی هامون خدا محور هستیم؟

آیا تا به حال فکر کردید که ما بازیگران زبده ای هستیم و بیشتر شعار میدیم حتی در مورد دوست داشتن هامون.کدوم یکی از ما میتونه بگه خدا را واقعا دوست داره در حالیکه در حد وظایف خیلی کوچیک هم حاضر نیستیم از خودمون مایه بذاریم ...

چقدر به یاد خدا هستیم؟چقدر حاضریم از دلبستگیهامون دل بکنیم به قیمت نزدیک شدن به خدا؟اصلا چقدر به مساله مرگ فکر میکنیم چقدر این مساله را حلاجی کردیم که یک روزی در یک دنیای دیگه نزدیکترین و عزیزترین کسانمون را نخواهیم شناخت.

این فکر برای هممون آزار دهندست و ترجیح میدیم اصلا به این نسائل فکر هم نکنیم و اینگونه خودمون را لحظه به لحظه از حقایق زندگی دور میکنیم چون دوری از خدا را به دوری از دلبستگیهامون ترجیح میدیم

شاید موقع اون رسیده باشه که زندگیمون را آمیخته به نام خدا یاد خدا و عشق خدا کنیم تا حقایق زندگی در سخت ترین شرایط شیرین و خواستنی باشند و در تمام لحظات و کارهامون چه وقتهایی که مطابق میلمون هست و چه مواقعی که به شدت برامون سخته خدا محوری پیشه کنیم با یاد خدا حرف بزنیم بنویسیم قضاوت کنیم و در همه کار و همه کار دستانمان در دستان مهربانی خدا باشد امید که تمام لحظاتمون در مسیر عاشقانه رسیدن به معبود باشد.

در آخر فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی را مینویسم:

من شوق و رغبتم همه به سوی تست بیم وهراسم هم از تست آرزویم به تو منتهی است و امید من مرا به درگاه تو می کشد  و بر درگاه تو ای یگانه ام همتم معتکف شده است  و در آنچه به حضور تست بال و پر شوقم گشاده  و به سوی تو دو دست امیدم را گشوده ام ای مولای من به یاد تو دلم زنده است  ای مولای من ای آرزوی دل من ای منتهای مقصودم تو میان من و گناهانم جدایی افکن که من به امید همیشگی که به درگاهت داشته ام از تو درخواست حاجت  میکنم...

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:50 AM توسط ساحل| |

بعضی مواقع سخته قبول واقعیت.سخته از اون خود آرمانی فاصله گرفتن و امیخته شدن

 با واقعیت و همگام با اون حرکت کردن .میگن حقیقت تلخه نمی دونم باور کنم یا نه؟

آخه وقتی از رویای شیرین وارد حقیقت بشی احساس می کنی تلخ تر از زهره.پس

 چطور میشه زندگی را طوری با رویاها تلفیق کرد که حقیق اینقدر غیر قابل قبول به

نظر نرسه؟اصلا رویایی هم باید باشه؟

شاید لازم باشه گاهی خود ایده آلت را تغییر بدی تا کمی از بلند پروازی های ذهنت

کم بشه.میدونی باید ریشه ای عمل کنی.آخه حتما میدونی با ذهن نمیشه درگیر شد

 مثلا نمی تونی بگی ذهن من بس کن دیگه این فکر را ادامه نده یا ذهن من می خوام

 اینطوری و اینطوری و اینطوری باشم لطفا این موقع ها اینو نگو اینطور نباش.اخه ذهن

 لجبازه پس باهاش جنگ نکن درگیر نشو...

گاهی باید از ابزار خود ذهن استفاده کنی میدونی چطوری؟؟؟الان میگم

حتما شده یه وقتایی می خواین بهتر باشین اما دچار یه خرابکاری شدید فکر می کنم

 این موارد توی زندگی هممون زیاد پیش ا.ومده باشه راهش اینه:با ذهنت جنگ نکن

باهاش را ه بیا.وقتی به ذهنت می گی می خوام خیلی قشنگ راه برم ذهنت از ابزارهایی

 استفاده می کنی که بیشترین احتمال بد راه رفتن در تو پیدا میشه ...

 از اون تصور ایده آل گرایانه بیا پایین تا به اون چیزی که می خوای برسی.

یک بار یه دختری از یک دکتر روانشناس کمک می خواست که وقتی با نامزدش هست

 چطور رفتا کنه که مطلوب تر و جذاب تر به نظر بریه و دکتر گفت:هیچ کار فقط خودت باش

 در همه حال و هم وقت خودت باش...

 

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 2:21 AM توسط ساحل| |

نه نگو برام نگو چندتا خونه اونورتر چراغهاش روشنه  و...

برام از دستات هم نگو .نگو چقدرپرن نگو از راهی که رفتی...

نگو از آسمونت نگو که حتما آبیه و به خستگیهای آسمون این حوالی فخر می فروشه...

نگو فقط از نگاهم  خستگیهام را بفهم و از کنار سکوتم آهسته بگذر...

گاهی فقط  فقط باید نگاه کنیم بی اونکه حرفی بزنیم گاهی حرفامون فقط

 زخمای کهنه را نو میکنه...

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:36 AM توسط ساحل| |

                  تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

سخته  یعنی یه جورایی یه انرژی فوق العاده ای می خواد...اصلا یه نوع خود سازیه اینکه از

همه کس و همه چیز به سمت خدا بر گردیم  و تنها امیدمون به خدا باشه.  واقعا سخته

تکیه به خداوند یا بهتره بگم توکل به خدا امیدوارم توی این ماه عزیز توفیق به دست آوردن

 این نیرو را پیدا کنیم.سر سفره های پر نور افطار ما را هم دعا کنید ... 

 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 1:35 AM توسط ساحل| |


Design By : Night Skin